گلزار ادب

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

گلزار ادب

 

اشعار وآثار اسفندیار غضنفری امرایی

شرح حال زندگاني اسفنديار غضنفري امرائي

شرح حال زندگانی اسفندیار غضنفری امرایی

در اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ شمسی در کوهدشت به دنیا آمدم . در آن روزها بین مرحوم پدرم و خوانین سلسله و دلفان اختلافاتی به وجود می آید که منجر به جنگ های متعدد می گردد . به همین مناسبت پدرم خانواده را به منطقه دورود فرامان در محال کرمانشاهان کوچ می دهد .پس از بازگشت از آنجا درب کنبد شاهزاده محمد مادرم به مرحوم آغابش رئیس معروف فرقه اهل حق برمی خوردکه مریدان بسیاری داشت و مورد احترام فراوان مردم آن محال بود که آن پیر روشن ضمیر در گوشم دعا می خواند و آینده ای خوب را برایم پیش بینی می کند که این برخورد در ابتدای تولد برای من به فال نیک گرفته می شود .

پدرم نظرعلی خان امیر اشرف رئیس ایل امرایی بود که حکومت مناطق طرهان- چگنی - سلسله و دلفان را نیز به عهده داشت.و مادرم قزی خانم نوه اسد خان فیلی رئیس ایل بیرانوند بود که در عنفوان شباب توسط ظل السلطان فرزند ناصرالدینشاه کشته شد . در شش سالگی نزد ملای ایل که مخصوص فرزندان نظرعلی خان بود به تحصیل علوم که در مکتب خانه ها معمول بود پرداختم . درس ملا با آموختن الفبا شروع می شد . پس از آن حروف ابجد را می آموختیم سپس کتابچه ای به نام پنج الحمد به ما داده می شد که ملا سرمشق هایی در آن می نوشت و ما از روی آنها مشق کرده در کتابچه مذکور می نوشتیم . پس از فرا گرفتن آن دو سوره به اصطلاح اهل محل سواد خوان می شدیم . یعنی قادر بودیم گتب مختلف را بخوانیم و همچنین بنویسیم . از ابتدای ورود به مکتب تا سواد خوان شدن بسته به هوش و استعداد شخص حدودا شش ماه طول می کشید .

به خاطر دارم که پدرم شبها عادت داشت که تمام فامیل را گرد خود جمع کند . او از فرزندانش می خواست که آموخته هایشان را برایش بیان کنند . یکی شاهنامه می خواند دیگری از مثنوی و سه دیگر از گلستان یا دیوان خواجه و او به فراخور هوش و استعداد به ما انعام می داد . گاه می شد که مشت های کوچک مرا از لیره و اشرفی پر میکرد و او از هوش و استعدادی که در من می دید لذت می برد و همواره مرا تشویق می کرد و پاداش می داد و همان تشویق ها بودند که روز به روز انس و علاقه مرا به کتاب و مطالعه بیشتر کردند .

مرحوم نظرعلی خان در سنین آخر عمر قدرت خویش را به فرزند ارشدش علی محمد خان تفویض کرد و ما همچنان در کنار مادرمان که زنی با اراده و عزت نفس بود زندگی می کردیم تا اینکه جریان عصیان علی محمد خان بر شاه بختی فرمانده کل قوای غرب و جنوب غربی کشور پیش آمد که کار به جنگ های سخت بین او و قوای دولتی انجامید .

در آن جنگ ها که از سال ۱۳۰۶ تا ۱۳۰۷ ه ش به طول انجامید دو برادرم یکی موسوم به یدالله خانم که جوانی به غایت شجاع و پر دل بود در سنین ۱۸ سالگی توسط گلوله توپ که به مغزش اصابت کرد کشته شد و دیگری موسوم به مهرعلی خان در سنین ۱۴ سالگی در اثر کوه گردی طاقت فرسا به ذات الریه مبتلا شد و درگذشت . ما از مادر سه برادر و یک خواهر بودیم . اسم خواهرمان شادروان والیه خانم بود که در سال ۱۳۵۷ بدرود حیات گفت . برادر بزرگتر از من امیر غضنفر نام داشت که او نیز در سال ۱۳۵۹ درگذشت و برادر دیگرم موسوم به محمد حسین خان است که چهار سال از من کوچکتر می باشد.

در آن موقع که علی محمد خان با شاه بختی درگیری پیدا کرد من و محمد حسین خان در خدمت مادرمان بودیم لکن امیر غضنفر نزد خوانین بیرانوند رفت . خوانین یعنی شادروان صید محمد خان -نصرالله یدالله -علی رضا - نعمت الله - مرتضی اولی براردر تنی مادرم و سایرین عموزادگان او بودند .

پس از برکناری شاه بختی و ورود سپهبد امیر احمدی و دادن عفو عمومی از طرف شاه چون هم زمان با مراجعت علی محمد خان از خرم آباد و تجدید حکمرانی او بر طرهان خوانین بیرانوند کسانیکه نام بردیم نیز سر خانه و زندگی خود رفتند .غضنفر هم همراه دایی خود صید محمد خان مدتی در قلعه رحیم هرو بود تا سال ۱۳۰۸ که مرحومه مادرمان به عنوان سرکشی به آنجا رفت و در برگشتن به طرهان امیر غضنفر را نیز با خود آورد و او نزد ما بود تا بار دیگر ورق برگشت و علی محمد خان به زندان افتاد و پس از مدتی با حکومت سرهنگ رشیدی و سرگرد بهنام بالاخره حکومت طرهان بدست یکی از بنی اعمام بنام امان الله خان افتاد که در جنگ های علی محمد خان با نیروهای دولتی با دولتیان همکاری می کرد و مورد اعتماد ایشان بود .

در این ایام فشار مضیقه و رنج معاش به قدری بر ما سنگین و ناگوار بود که هم اکنون هم نمی توانم حتی یک عشر از مشقت و غذاب خودمان را بیان کنم . فقط مشیت الهی از آستین مادری شیر دل که شهامت -بردباری و توکل را در حد اعلا داشت بیرون آمده خداوند آنچنان صبر و تحملی به وی داد که با هر ناملایماتی ساخت و تصمیم بر پایداری گرفت . در چنان وضع و موقعیت یک روز متوجه شدیم که امیر غضنفر با آن فکر محدود کودکانه اش چون نتوانسته است که در این مرارت ها و تلخی ها با ما باشد و طاقت آن همه سختی و محرومیت را نداشته مادر و برادرهای خردسالش را گذاشته و به دائی ها پناه برده است .

او در رومشگان به صید محمد خان و دیگر خوانین برخورد کرده و با آنها به رماوند - سیمره و بالخره دامنه های کبیکوه که آخرین و مطمئن ترین پناهگاه چریک های عشایر بود رفت .

سالهای ۱۳۱۰ ۱۳۱۱ شمسی گذشت . علی محمد خان که باز هم مورد عفو قرار گرفته بود در تهران بسر می برد و امان الله خان بر طرهان فرمانروایی داشت و صعوبت زندگی ما را حدی نبود بطوریکه هیچکس باور نمی کرد آن مادر نادره بیش از این قادر به مقاومت باشد .

میب شنیدیم که خوانین بیرانوند در ارتفاعات چلانه و کشماهر بسر می برند و گاهگاه به آبادی های نزدیک قلعه کوهدشت هم سری می زنند و می دانستیم که میر غضنفر صغیر ما نیز با آنهاست و رنج گرسنگی را با کوه گردی و هراس مداوم بر طرف می نماید . ولی نه اسب و استری داشتیم که سوار شده رد پای او را بگیریم و نزد خودمان برگردانیم و نه بواسطه کودکی و ناپختگی پیاده قادر به انجام چنین راهپیمایی هایی بودیم در این مورد از دست مادر هم هیچ کاری ساخته نبود .

برای مادرم صرف نظر از ما که بچه های صغیر بودیم برادر رشیدش صید محمد خان همه کس و همه چیز بود . او همیشه با وجود سه فرزند به جان برادر سوگند می خورد . این برادر واقعا یک سردار بود - سخاوتی به کمال - رشادتی در حد تهور و قلبی همچون آئینه پاک و منزه داشت . وی آنچنان در جوانمردی شهرت یافته بود که چون خبر مرگش را در فروردین ۱۳۱۲ به سپهبد امیر احمدی دادند او سه بار کلمه حیف را تکرار کرد و اشک از چشمانش جاری شد و دل آن مرد سپاهی بر جوانی و جوتنمردی نوه اسدخان فیلی سوخت . هنوز خبر این ضایعه جانگداز را به مادرم نداده بودند . اواخر اسفند ۱۳۱۱ بود . ما در زیز یک چادر محقر زندگی می کردیم . آنگونه زندگی که نوعی جان کندن تدریجی بود .

پدر از دنیا رفته - مادر با روحی بزرگ و دستی تهی - نه ملکی و نه نقدینه ای - حکومت در ید قدرت کسیکه کوچکترین امیدی به محبت و استعانت او نیست . بچه ها کوچک و بزرگتر آنها فقط به قصد تحصیل لقمه ای نان در پنجه حوادث میان کوه و کتلها سرگردان و در گریوه مهالک اسیر - اگر دو قرص نان گندم و ذرت یافت می شد خوراک بیست و چهار ساعت وگر نه یک بیست و چهار ساعت جز فریاد معده ای تهی و پیچ و تاب روده هایی منتظر صدای دیگری به گوش نمی رسید .

گاه می شد بامدادان که مادرمان برای نماز برمی خاست می دید باری آرد گندم نمک سود در پشت چیغ گذارده اند (چیغ یا چیت = نی ها را کنار هم با نخ موئین به شکل مخصوص می بندند و مانند پاراوان دور و بر سیاه چادرها می کشند . در زمستان پشت چیت ها را با پوشال و گیاهان خشک می پوشانندو با خاک و گل محکم می کنند . در اماکن زمستانی بجای پوشال و گیاه سنگ چین هایی بنام کلک می سازند که سورت سرما را از سر بگذرانند و از رطوبت در امان باشند .)

 چند روز بعد متوجه می شد خیکی پر از روغن آغشته به شیره یا عسل در همان جا گذارده اند و حتی دیده می شد که بره ای را سر بریده و قطعه قطعه کرده در پوست آن ریخته و پشت چیت گذارده اند بدون اینکه آورنده این مائده ها شناخته شود . این عمل پس از حرکت علی محمد خان امیر اعظم به تهران مخصوصا از بدو ورود امان الله خان که اوج تلخی حیات ما این خانواده کوچک بی گناه بود شروع شد و تا حرکت من به خرم آباد و حتی سه ماه بعد از آن نیز که مادرم به شهر آمد تداوم یافت . به همین جهت شائبه اینکه چنان کمک هایی از ناحیه دائی ها و شادروان صید محمد خان صورت گرفته باشد اساسا مردود است چون امیر غضنفر می دانست که چنین کاری هرگز از ناحیه خویشاوندان مذبور صورت نپذیرفته است . اگر هم بگویم که با توجه به عظمت کار مادرم در این یتیم پروری با دست خالی و روح توکل او این کمک های حیاتی را ملائکه از آسمان می آورند نیز البته یاوه گفته ایم و ما به خوبی می دانیم که امر محال انجامش محال است پس چگونه چنین کارهایی انجام گرفته است و چه کسی در چنان موقعیت خطرناکی دست به اجرای این سلسله جوانمردی ها زده و با اینکه می دانسته است که آگاه شدن امان الله خان حاکم طرهان همان و قطع دست کریم او همان است از چنین خطر عظیم هم هراسی به خود راه نداده است . باید گفت که این امر نیازی به غور و بررسی نداشت زیرا :

مرحوم نظرعلی خان در تمام طول حیات نسبتا طولانی خود بنا بر یک اصطلاح محلی "دستی داشت و در راه خدا می داد " مخصوصا نسبت به برادران "امرایی-سوری " یک نوع حساسیت داشت او بارها می گفت : مرا..و پدران مرا این چند خانوار به ذروه عزتو قدرت رسانده اند و تا من آنها را دارم همه چیز دارم و با این پندار کاملا بجا هر چه در حوزه فرمانروائیش ضبه دست می آورد به آنها می بخشید و می گفت که این را بردار و بر و برای یک روز من نگهدار و در آن روز به من باز پس بده - آن روز کدام روز بود ؟همین روزها و چطور آن داد و دهش را باز پس گرفت ؟ به صورتیکه ملاحظه کردیم و بازگو نمودیم .

مردم طرهان - سلسله - دلفان و چگنی محبتی به کمال نسبت به مرحوم نظرعلی خان داشتند و این ارادت در طرهان و در میان ایلات امرایی- سوری به حد کمال بود .به گونه ای که نظیری برآن مترتب نبود . در چنین وضع و شرایط روز دوازدهم اسفند یک تن از نوکران مرحوم اسدالله خان سرحددار ساعت سه بعدازظهر به کلبه ما آمد .

من از همان ایام علاقمند به مطالعه بودم . یک جلد کتاب شاهنامه داشتم که هنگام سرکشی مادرو در هرو مرحوم نصرالله خان فرزند فاضل اسدخان در برگشتن از زیارت مشهد مقدس برایم خریده و همراه خود آورده بود در هفت جلد چاپ موسسه علمی و یک دیوان حافظ داشتم که لله ام به من داد که نه سر داشت و نه ته - درست به خاطر دارم که ابتدای کتاب از این بیت خواجه شیراز شروع می شد :

      چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان            کاید به جلوه سرو صنوبر خرام ما

و این اولین شعری بود که من خواندم . روزها را به دو قسمت تقسیم می کردم یک قسمت بازی با همسالان و کودکان هم بازی و قسمت دیگر صرف مطالعه می شد .تا علی محمد خان بود از کتاب های او نیز استفاده هایی می شد چون در دستگاه وی کتاب های خمسه نظامی - مثنوی مولوی - رباعیات خیام و امثال آن وجود داشت و من از خواندن اشعار و آثار این استادان شعر و ادب پارسی ئاقعا لذت می بردم و عشق می ورزیدم و همین عشق و علاقه مرا تا اینجا کشاند که پس از هفتاد سال عمر جز مشتی کتاب های ادبی و تاریخی و چند جلدی تالیفات خود که بی پولی و محیط نامساعد مانع چاپ آنهاست چیزی در بساط ندارم . باری تازه وارد که از مردم کرمانشاهان و از طایفه ترکاشوند ها بود با لهجه لکی سلام و ادای احترام کرد . درست بخاطر دارم که او در حفظ ظاهر خود سعی زیاد نمود. او مسلح بود لکن فقط قطارهای فشنگ را همراه داشت و اثری از تفنگ نبود . وی گفت : حضرت اجل ( منظورش سرهنگ حاجیعلی خان رزم آرا بود) به کوهدشت تشریف آورده و میل دارد اسفندیار خان را ببیند . گاه می شود که وقوع حوادث ناگوار دیگر مصائب و رنج های آدمی را تحت الشعاع قرار می دهد .                   رو شکر کن مباد که از بد بتر شود

اما این مطلب فقط در مورد افراد عادی صدق می کند و کسانی که روحی بزرگ و قلبی آهنین دارند نه تنها از پیچ و خمهای حادثات تاب نمی خورند بلکه مصمم تر و متین تر در برابر آنها می ایستند و پنجه در پنجه روزگار می افکنند .مادر ما از آن دسته از افراد مقاوم و قوی دل بود . او مرگ برادران - عمو و عموزادگان و خویشاوندانی را تحمل کرده بود که هر کدام در روزگار خود سری بودند و سامانی .

او دختر اسدخان فیلی رئیس ایل بیرانوند و زن سرداری بود که نادره دورانش می دانستند . زن کسی بود که دستگاه قدر مدان رضا شاهی هم تا آخر احترام و جانب او را مراعات می کرد . سرداری که هشتاد صدم عمرش بر کوهه زین گذشته شکستها دیده -کشته ها داده و پیروزه ها بدست آورده است که همه را همین زن دیده و لمس کرده بود .

مادرم نگاهی به تفنگچی سرحددار کرد و گفت : حضرت اجل شما با یک طفل ده دوازده ساله چه فرمایشی دارند؟ من نمی گذارم یک بچه معصوم میان افواج نظامی رها گردد .گفتگو مختصر بود و تفنگچی مزبور با همان ادب که آمده بود برگشت . لکن طولی نکشید که علیمرادخان عباسی گراوند هویدا شد . او صرف نظر از قرابت نسبس داماد ما هم بود و تنها همشیره تنی من زن ایشان بود . مادرم روی به او کرده گفت : سالار (لقب علیمرادخان) این دگر کدام دردسر است به سراغ ما می آید ؟ علیمرادخان پاسخ داد : از ایم موضوع ناراحت نباش شاید خیر ما در همین باشد و گفت : که هم اکنون رزم آرا مرا خواسته و بیان داشت که برابر اطلاع حاصله پسر مرحوم نظرعلی خان به نام امیر غضنفر به حال یاغیگری همراه دائیها در همین نزدیکی ها بسر می برد . این موضوع برای خانواده امیر اشرف صورت خوش ندارد و هم برای فرماندهی نظامی تحمل آن غیر ممکن است .

من به ایشان گفتم : که امیر غضنفر بچه بوده است که با دائی هایش انس گرفته و اهل هیچگونه زد و بند و گیر و داری نیست . لکن او از حرفهایم برآشفت و گفت چنانچه ظرف چهل و هشت ساعت امیر غضنفر را با سلاحی که با خود دارد نیاورند و معرفی نکنند ناچار هستم اسفندیار خان را به خرم آباد اعزام دارم و او را تا آمدن برادر در زندان نگاهداری کنم. پدر و همچنین مادرم مرا بسیار دوست داشتند و در آن لحظه که این جملات از زبان مرحوم علیمرادخان جاری شد مادرم به شدت خشمگین شد و با فریاد پاسخ داد که این گفتگو سر درازتری دارد . رزم آرا می خواهد طفل صغیر و یتیم مرا فدای لشگر کشی خود کند و از این بچه بصورت جاسوس و رابط استفاده کند . آنگاه از علیمرادخان خواست تا با او باشد و شخصا با رزم آرا ملاقات کند سپس ازجای برخاست.

آن شیرزن به جای تزلزل و هراس و رنگ زردی همچنان خروشان و غضبناک با صورتی برافروخته به من نگریست و به منظور تقویت روحی من به رویم تبسم کرد که هنوز شیرینی و عطوفت و اثر آن را فراموش نکرده ام و اشاره کرد که در خدمت او باشیم :"روله بچیمن = فرزند برویم ".

مرحوم علیمرادخان که تحت تاثیر آن همه شخصیت و نفوذ کلام ساکت و آرام و متحیر مانده بود یکباره به خود آنده در کمال ادب و احترام پشت سر مادرم که دست مرا در دست داشت به راه افتاد . به رزم آرا اطلاع دادند و او با قیافه ای متاثر که به خاطر نتایجی که می خواست حاصل کند سعی داشت آن را بقدری تلخ و ترش نشان دهد از پیش بند چادر به اندازه بیست گام به استقبال مادرم شتافت و در سلام و ادای احترام مقدم شد . او دستور داد تا برای ما فرش آوردند و ما را تکلیف به نشستن کرد در حالیکه خود روی یک قالیچه جلوس نمود و دستور چای و شیرینی داد . آنگاه به من نگریسته و پرسید که ایشان فرزند شما هستند ؟ که پاسخ مثبت شنیر و ار مادرم عذر خواست از اینکه شخصا به دیدار او آمده است خیلی اظهار امتنان کرد در ضمن گفت : برای پسر امیر اشرف محلی برای اینگونه زندگی کردن وجود ندارد - فرزند آن مرد بزرگدر تحت حمایت و راهنمائی های چنین مادری نباید خود را نوکر وار دنبال یک مشت غارتگر حرفه ای بکشاند و باید بداند که برای متمردین و خیانت پیشه گان چوبه های دار همواره در انتظار است و خائن و یاغی باید بمیرد .از رزم آرا با آن ملایمت و  بزرگ منشی اولیه این بیانات موجب تاسف بود و شاید سیاست تهدید رامی خواست بکار ببرد ولی شنونده کسی نبود که او می پنداشت .این گفتگو را مردم لرستان شنیده اند و بارها تیمسار سپهبد نصرالهی و دیگر امرائی که گذارشان به طرهان افتاده است آن را بصورت ضرب المثل شجاعت و عظمت یک روح بزرگ بازگو نموده اند .

مادرم با شکیبایی تمام حرفهای فرمانده جوان تبپ را شنید و پس از سکوت رزم آرا سر برداشت و چنین پاسخ داد :  

حضرت اجل که درس خوانده و با بزرگان نشست و برخاست داشته اند یقین دارم که به خوبی می دانند که برادرانم روسا و خوانین ایل بزرگ بیرانوند هیچگاه دزد نبوده و این نسبت ابدا به آنها نمی برازد . آن کسیکه از سر املاک و علاقه ای بدان وسعت برمی خیزد این عمل را به قصد دزدی انجام نمی دهد . او چه بدزدد تا تلافی عشری از مایملکش را بنماید ؟ و راجع به خیانت هم نمی توان از کسی دفاع کرد ولی فشار بی امان - سختگیریها و اهانتهای غیر قابل تحمل مامورین کشوری و لشگری کسانی را از کوره بدر می برد آنگاه نداشتن تجربه - غرور جوانی و روال و کردار دور و بری ها این عصبیت ها را شدت می بخشد و تبدیل به تجاسر و طغیان می کند و این طغیان تبدیل به جنگ و خونریزی می شود . آنگاه عامل آنرا خائن می نامند خدا را شاهد و گواه می گیرم اگر هیچکس متایل باشد آغوش زن و دیدار فرزندان عزیز و کانون گرم خانوادگی را رها کند و به آغوش وحوش و جوار آدم های وحشی که از هر جانوری شرورتر - خونخوارتر و بی وفاتر هستند ناه برد . اینها را حضرت اجل بهتر از ما می داند به همین جهت بیشتر از این مزاحمت نمی دهم و اما در مورد فرزندم :
باید به عرض برسدکه او از اوان کودکی با این خوانین انس گرفته - وقتی که او نزد برادرم صیدمحمدخان رفت دائی هایش عموما سر در فرمان داشتند و نصرالله خاناز طرف ایالت و فرمانده قشون سمت ریاست ایل بیرانوند را بر عهده داشت و در هرو دارای همه چیز بود . بسیار اتفاق می افتاد که سلطان سهراب نام در امور عشایری و کارهای امنیتی با او و دیگر برادران مشورت می کرد. در سال ۱۳۰۸ که به عنوان سرکشی و نیز به خاطر آوردن همین فرزند به هرو رفتم از مشاهده وضع مطمئن و زندگانی مرفه خوانین واقعا لذت بردم و امیدوار شده زیرا هیچگونه نقصی در کار ایشان دیده نمی شد حال چرا وضع بدین صورت درآمده ؟ جای تاسف و برای من البته رنج آور است . من در آن هنگام فرزندم را با خود به طرهان برگرداندم . و در اینجا یک زندگی محدود و محقر داشتیم تا اینکه علی محمد خان به تهران رفت و یک سرهنگ تندخوی بی سواد که نیتی جز تباه کردن دودمان نظرعلی خان نداشت مامور اینجا شد و س از اندک مدتی حکومت بدست امان الله خان افتاد و آنچنان روزگار به ما سخت گرفت که یک دفعه نگاه کردم و دیدم که آه در بساط نمانده است . نه ملکی- نه نقدینه ای و نه اثاثیه ای که بتوانم با فروش آنها حداقل نان خالی ای برای کودکانم فراهم کنم . فرزند بزرگم که نتوانست این وضع را بیش از این تحمل کند پیش دائیها که خود در پنجه روزگار و روال ناهنجار آن گرفتار هستند رفت و با رفتن او مضیقه ما فزونی یافت تا به سرحد کمال رسید - س چگونه دوام آوردم ؟ این مطلبی است که تنها ذات  پاک پروردگار - همان پروردگاری که بچه هایم را درشان بدست او سپرد و از دنیا رفت می داند .

رزم آرا همانطوریکه مادرم متوجه شده بود نظرش این بود که با وارد کردن فشار به ما - در پیدا کردن امیرغضنفر یک ردگیری از مسیر حرکت دستجات خوانین بیرانوند کرده باشد وگر نه در همان دیدار نخست همه چیز دستگیرش شد .او در جواب مادرم با احترام تمام گفت : که همه گفته های شمارا من تائید می کنم و آفرین می گویم و سعی خواهم کرد که حتی المقدور به این وضع ناگوار پایان دهم  ولی من از راه خیرخواهی و علاقه ای که به این خانواده کهنسال دارم از شما خواهش می کنم موافقت کنید اسفندیار خان باتفاق آقا سید حبیب الله آهوقلندری رد برادرش را بردارد بلکه او را بیابند و با اسلحه مربوطه نزد من بیاورند .

من که در آن جلسه یک شنونده بودم چون میزان علاقه مادرم را نسبت به خود می دانستم و متوجه بودم که او نمی تواند مرا به کوهگردی و انجام یک راهپیمایی دور و دراز وادار کند لذا با خوشرویی گفتم : که من حاضرم در معیت آقا بروم و این کار کاملا از دستم ساخته است فقط باید بدانم از کدام قسمت می بایستی رهسپار شویم و کجا را جستجو کنیم ؟

خداوند متعال هنگامی که اراده اش قرار بگیرد همه سختی ها مبدل به آسانی و همه تلخی ها بدل به شیرینی می گردد ."فان مع العسر یسرا"

درآمدی که من ناخودآگاه و تا اندازه ای هم شاید خودآگاه کردم پیش درآمد نغمه هایی بود که زندگی من و برادرها و مادرمان بر همان اساس زیرو رو شد و کتاب هستیمان ورق اساسی خورد .

رزم آرا به من توجه کرد و با لبخندی آشکار گفت : احسنت پسرم - آفرین بر تو که توانستی حقیقت را درک کنی . آنگاه به مرحوم علی مرادخان گفت شما در خدمت مادرمان باش و او را به منزل برسان - هنوز حرفش تمام نشده بود که مادرم گفت : باید حتما اسفندیار خان را هم با خود ببرم . و این حرف موجب شد که رزم آرااز جا برخاست و دست مرا به دست او داد و تاکید کرد که با خیال راحت به خانه بروید تا من فردا ترتیب حرکت اسفندیار خان را به نحوی که مورد دلخواه شما باشد بدهم . روز ۱۳ اسفند ۱۳۱۱ ساعت شش بامداد مرحوم علیمرادخان دامادمان باتفاق اسدالله خان سرحددار سرپرست قوای چریک اردوی رزم ارا و یکی از خویشاوندان خیلی نزدیک به کلبه ما آمدند و طولی نکشید که شادروان عبدالحمیدخان شجاع چاغروند فرزند مرحوم اقاربیعا که خویش و دوست خانواده ما هستند به آنها پیوست و با مادرم سخنان محبت آمیز گفت .

قرار شد بامداد روز چهاردهم اسفند من در معیت آقا سید حبیب از" عمله" حرکت کنیم ( در قدیم به اطرافیان و خانوارهای اطراف خان که با او ییلاق و قشلاق می کردند عمله می گفتند . پس از تخته قاپو و اسکان عشایر در زمان رضا خان به شهر کنونی کوهدشت" عمله "می گفتند .) البته جهت و خط سیر حرکتمان را سید حبیب الله می دانست .عصر آن روز سید نزد مادرمان آمد . این سادات که در تجره سکونت دارند عموما نسبت به خانواده ما از قدیم علاقه و محبت داشته اند . او به مادرم گفت : نامه ای از حاجیعلیخان رزم ارا گرفته ام و فردا آنرا خواهم اورد کاملا اطمینان داشته باش که رزم ارا نسبت به فرزندان مرحوم امیر اشرف نظر بسیار مساعد دارد . ساعت شش بامداد فردای آن روز من در حالیکه مادرم دعا می خواند در قفای مرحوم آقا سید حبیب الله به سمت "ناوه" شمال غربی کوهدشت به راه افتادم . راه پیمایی پیاده بود . ظهر در ناوه به یکی از ابادی های شیراوند رفتیم و کدخدا گجی شیراوند بسیار در حق من مهربانی کرد و مرا گرامی داشت و گفت : من از این پیاده روی فرزند امیراشرف رنج می برم ایشان باید سوار باشند و اسب هم هست . اما آقا سید حبیب با اظهار امتنان به او گفت : این پیاده روی دستور است و مسافرت ما باید بدین شکل انجام شود .ساعت چهار بعد از ظهر بدون قبول بلدی و راهنما آقا که در انجام اینگونه امور ورزیدگی کامل داشت با من به راهمان ادامه دادیم و پس از گذشتن از میان جنگلهای انبوه کوه" چلانه " به درب گنبد " ابوالوفا " رسیدیم . ابوالوفا دو نفر متولی داشت یکی درویش شرفعلی و دیگری امام علی برادر او - شرفعلی از دنیا رفته و یک هفته پیش از ورود ما او را در گوری که خود کنده و اماده ساخته بود دفن کرده بودند و آن شب ما دو نفر به یک اطاق گلی که سقف آن را چوبهای سیاه سوخته ای از بلوط پوشانده بود هدایت شدیم .

درویش برای ما دو قرص نان نیمی گندم و نیمی جو آورد که مقداری روغن خالص گوسفند با اندکی خاکه قند کنار آنها گذارده بود که به علت گرسنگی مفرط با اشتهای کامل صرف شد . آتشی در برابرمان روشن کرده بود که با هیزم های خشک چلانه می شوخت و آفتابه ای مسین در میان آن قل قل می کرد با یک قوری بند زده که در اصطلاح محلی "تل" می گویند . از آب همان آفتابه به ما چای داد . همان چای را که با آن کیفیت به عمل آمد با استکان های کمر باریک که به قول شاعر ما "میرنوروز" آب دستار از چشم آنها جاری بود آشامیدیم که لذتی خاص خود داشت - لذتی زائیده از سلامت مزاج - هوای سالم و تبعیت از مواهب و روال جاری طبیعت .درویش سفره را که عبارت از یم" تک" حصیری بود و شکل یک سینی مدور را داشت از پیش ما برداشت ولی بساط چای را حفظ کرد و آنرا لازم دانست .او گاه گاه با چوب اجاق را به هم می زد و با افزایش هیزم آتش را مشتعل تر می کرد و با ریش سفید و موهای انبوه و پریشان در آن لحظات "مغ"ی را می ماند که اتش جاویدان را نگاه می دارد . از قدیم ها سخن می گفت و امبدم این بیت را تکرار می کرد : " در کلبه ما رونق اگر نیست صفا هست " و در واقع صفا بود زیرا " کمال الجود بذل الموجود " آنچه داشت ظاهر و باطن به ما داد و برتر از آنها خلق خوش و قیافه نورانی او بود که بدل می نشست .هنگام ورود به کلبه درویش سری به گورستان ابوالوفا زدم زیرا از آن گورستان خاطراتی داشتم که هنوز هم مرا رها نکرده اند . خاطراتی تلخ و جانگداز .

هنگامی که بالاخره اختلافات علیمحمد خان امیراعظم با شاه بختی مبدل به جنگ های خونین شد و جریان به محاصره درآمدن شاه بختی و قوای دولتی در کوههای سرخدم لری و خوردن گوشت یابو توسط او و افسران و سربازانش پیش آمد و دیگر امید صلح و أشتی نمی رفت بالاجبار علیمحمد خان بچه های کوچک و زنها را همراه با نظر علی خان که آخرین سالیان عمر پر فراز و نشیب خود را می گذراند به درب گنبد ابوالوفا کوچ داد .

ما در انجا در حالتی میان بیم و امید زندگی می کردیم و همه روزه خبری تازه از درگیری های برادرمان با قوای دولتی دریافت می داشتیم . خبر نبرد" دم چخماخه " و کشته شدن یدالله خان به ما رسید . بدون تعصب برادری باید بگویم که چنان سواری در آن سن و سال کم -کمتر دیده شده - جوانیکه در عین رشادت بسیار خوش منظر و با سخاوت و شیرین بیان بود . یدالله خان چند سنگر را از دست نظامی ها گرفته دو بار تپه مخصوص و محل توقف شاه بختی را دور زده تا اینکه به توپ چیان رسید و انها را فراری داد و سرمست غرور به نبرد ادامه داد تا اینکه از روبرو هدف تیر یکی از توپ چیان قرار گرفت . تیر مستقیما به پیشانی بلندش اصابت و سر پر شورش را بکلی متلاشی و به زندگیش که مشحون از یک سلسله ناملایمات و گرفتاری ها و دست آخر نبرد با نیروهای منظم دولت بود خاتمه داد . پس از آن خبر جنگ رومشگان و کشته شدن سردار دلاور سپاه علی محمد خان "شهمراد خان گراوند " رسید که با کشته شدن او ستون فقرات قدرت علی محمد خان در هم شکست .

این جنگ و گریزها ادامه داشت و در حالیکه علی محمئ خان با سه هزار سوار و تفنگچی از میرهای سیمره و خوانین بیرانوند و اطرافیان خود آماده وارد آوردن ضربتی کاری به قوای دولتی بود ماجرای سفر رضا خان به لرستان و خلع درجه شاه بختی و انتصاب امیراحمدی به جای او و دادن عفو عمومی پیش آمد که علی محمد خان دوباره بر مسند حکومت طرهان تکیه زد و ما توانستیم به کوهدشت برگردیم .

در سال بعد شهریور ۱۳۰۸ شمسی نظرعلیخان پس از چند روز بیماری در گذشت . در آن هنگام که بر سر گور مردان دلاور و جوانان ناکام که به خاطر حفظ اصالت دودمان و ایل و تبارشان شربت شهادت نوشیده بودند در گورستان ابوالوفا نشسته بودم این خاطرات از برابر نظرم می گذشتند . خصوصا خاطرات شب آخر حیات نظرعلی خان که همه فامیل را از خرد و کلان فراخواند و سخنانی را که بر زبان راند بر ضمیر خاطرم نقش بسته بود .من هم که هنوز خردسال بودم همراه مادرم در کنجی از چادر نشسته بودیم . مرحوم پدرم قدری از گذشته صحبت کرد از اینکه مسند ریاست پس از قتل برخوردارخان پدرش به عموزادگانش پسران مرحوم فتح الله خان منتقل شد و قدرت هایی مانند حشمت الدوله و ظل السلطان آنها را تقویت می نمودند و در سرتاسر لرستان دودمان های سرشناس و مردان جنگی پشت سر آنها جسورانه و از روی صداقت خدمت می کردند - مدتی ساکت ماند آنگاه گفت :

دست خالی و فقط به اتکای لطف پروردگار متعال به اتفاق "ویسالی " و فرزندش "صیالی " لله هایم بر علیه آنها قیام کردم . حق را در مرکز قرار داده توانستم به دست درازی های والی پشتکوه با آن سپاهیان منظم و نیروی فوق العاده خاتمه دهم و بر نینی از لرستان پیشکوه حکومت نمایم و اکنون که از دنیا می روم از خداوند متعال سپاسگزارم که فرزندانم جانشینم هستند . من ملک کسی را غصب نکردم و مال و منال کسی را در حیطه تصرف در نیاوردم شما نیز چنین باشید تا خدا از شما راضی باشد .بعد سفارش تمام فرزندان و نزدیکانش را به علی محمد خان کرد بجز مادرم و سه فرزند خردسال او -آنگاه همه را مرخص نمود و فقط مادرم را نگاه داشت - من هم در کنار مادرم نشسته بودم . وقتی که با اعتراض مادرم مواجه شد که به او گفت : در زمان حیات حکومت را به علی محمد خان و آنچه که ملک منال داشتی به فرزند دیگرت نصرت الله خان دادی و برای بچه های صغیر من چیزی نگذاشتی -اکنون حتی از یک سفارش خشک و خالی هم دریغ می کنی و من مانده ام که نمی دانم با دست خالی چکار توانم کرد . جوابی به مادرم داد که هنوز پس از شصت سال در گوشهایم طنینی عظیم دارد . او گفت : من این حقیقت تلخ را متوجه شدم و پس از فکر زیاد به این نتیجه رسیدم که درباره تو و فرزندان کوچکم بهتر این است که به خدا متوسل شوم و همین کار را هم کردم . هرگاه پس از این توسل به پیشگاه خداوند به علی محمد خان هم چیزی می گفتم برای پروردگار خود قائل به شریک می شدم و اصالت توکل و توسلم به رازق کل مخدوش و بی اثر می شد تو اینک برو و با خیال آسوده منتظر رحمت الهی باش آنگاه دست را به دعا برداشت و گفت : پروردگارار من از این شیر زن رضایت کامل دارم - او در حیات من هم رنج فراوان برده است تو او را رو سفید کن - پروردگارا سه طفل نابالغ خود را باز هم به تو می سپارم تو که بر همه برتری و از همه اگاه تر هستی - بعد به من متوجه گردید و همانطوریکه می نگریست ملاحظه کردم که با قیافه ای گشاده و متبسم پلک هایش روی هم قرار گرفت .

دو سال پس از مرگ پدر - علی محمد خان دوباره مغضوب دولت قرار گرفت و به تهران فراخوانده شد و زندانی گردید و پس از مدتی امان الله خان بر مسند حکومت پدری قرار گرفت که قبلا مختصرا بیان شد .

در آن لحظه در گورستان ابوالوفا تمام این خاطرات از برابر نظرم گذشتند در حلی که به خط زیبا و کم نظیر سید علی کرمانی بروی سنگ قبرها می نگریستم که همان نگاه ها و دقت ها مرا به سوی خط و ادبیات کشاند و صورت حالات خویش را در آن آئینه های بدن نما میدیدم - مگر نه سعدی بزرگ چنین حالتی را پیدا کرده است که می فرماید :

               لوح مزار دوستان پیش نظر نه و ببین      صورت حال خود از این آئینه بدن نما

نیمه های شب پلکها سنگین شد - سید و پس از او درویش را خواب در ربود ولی من بر اثر ککهای فراوانی که معمولا در آن ایام خانه های گلی روستایی از آنها اشباع بود هنوز بیدار بودم و کودکانه فکر می کردم و از نیش آن حشره غریب گز رنج می بردم . کم کم مژه هایم داشتند بهم می رسیدند و پلکها حرارتی مطبوع می یافت که صدائی غیر عادی به گوشم خورد - چشم باز کرده گوش فرا دادم تا جهت صدا را بدانم - شنیدم کسی با زبان شیرین لکی بیرانوندی می گفت : در این اطاق که خوابیده است ؟ بگو بیاید بیرون و بلا فاصله صدای گلنگدن تفنگ را شنیدم - صدا آشنا بود لکن صاحب صدا را نمی دیدم - بار دگر همان صدا قدری رساتر برخاست و عجب آنکه من بار دوم صاحب صدا را شناختم - او مرحوم نعمت الله خان اسدی نوه اسدخان فعلی و پسر عموی مادرم بود .

تفضل الهی را در تمام وجودم احساس کردم و صورت حق را به چشم دل مشاهده نمودم - سبحان الله - کاری که یک ماه و دو ماه حصولش متصور نبود اینک در همان بیست و چهار ساعت نخست بلکه کمتر از این مدت میسر شده است . با اندکی تردید از جای خود برخاسته و سریعا از اطاق خارج شدم و در پشت در چشم هایم از مشاهده نعمت الله خان از اشک پر شد . سلام کردم و بدون آنکه به وی مهلت دهم خودم را در آغوشش افکندم . گفت : "چیمیلم یه تونی "؟ چشم هایم این تو هستی ؟ و در حالیکه مرا در آغوش می فشرد پرسید: اینجا چه میکنی و کی همراه توست ؟

سید حبیب بر اثر سرو صدای ما از خواب برخاسته بود . او بیرون آمد ولی مرحوم نعمت الله خان با دیدن او به تلخی گفت : سید تو خودت بدینگونه کارها عادت داری دگر از جان این طفل معصوم چه می خواهی ؟ ولی بلافاصله زمینه حرف را برگردانده گفت دگر چه کسی را همراه دارید ؟ من پاسخ منفی دادم و به او اطمینان دادم که کس دیگری با ما نمی باشد - وی با اعتماد به حرف من داخل اطاق شد و بر نمد درویش نورعلی جلوس کرد آنگاه با تاثر به من گفت :"عزیزم نکند که امیر غضنفر این دردسرها را برایتان فراهم آورده است ؟جواب مثبت بود و او گفت همین الان برگرد و نزد "می میم =عمه ام " برو و دستش را بجای من ببوس . فردا سر ساعت یک به ظهر مانده امیر غضنفر را با خانم صید محمد خان و دو فرزندش به "چیاسی = چقا سیاه" خواهم فرستاد تفنگ و قطار فشنگش را نیز همراه خواهد داشت و در ضمن نامه مرا هم به به سرهنگ حاجیعلی خان بده .

پس از ادای این بیانات بدون اینکه دیگر حرفی بزند یا مهلت به سید حبیب بدهد برخاست و در دل صحرا که هنوز چادر قیرگونه اش را بر سر داشت فرو ریخت . مجال چند و چون نبود و من به اتفاق سید حبیب به محض روشن شدن هوا با درویش و آن همه صفا و صمیمیتش وداع گفتیم و از راهی که آّمده بودیم برگشتیم . ساعت ده و نیم به "چیاسی" رسیدیم . از آنجا تا" عمله" چهار کیلومتر قدری کمتر است . به سید گفتم که او برود  و می دانستم تا وی به "عمله " برسد سر ساعت یازده امیر غضنفر به آن دهکده خواهد آمد . بنابراین خود تنها به آبادی رفتم و در خانه مرحوم بیگ محمد (بگه) به انتظار نشستم اما این انتظار خیلی به درازا نکشید و ناگهان امیر غضنفر را دیدم که با یک تفنگ برنو و قطارهای بسته به اتفاق "شاه خانم" عیال شادروان صید محمد خان و دو فرزند خردسالش "حیدر خان و مهدی " می آمدند .

با ذوق و شعف به تندی برخاسته پیش رفتم و دو برادر از پس دو سال دوری یکدیگر را تنگ در آغوش گرفتیم و مردم آبادی نیز که خانواده نظرعلی خان را را صمیمانه دوست داشتند در شادی و یرور ما شرکت کردند . پس از نوشیدن چند استکان چای برخاسته به راه افتادیم و ساعت دوازده به "عمله" رسیدیم .

شادمانی و مسرت خاطر مادرمان را حدی نبود - او مرتبا خداوند بزرگ را سپاس می گفت . من امیر غضنفر را با سلاحی که با خود داشت نزد سرهنگ رزم آرا فرمانده تیپ بردم و او از دیدن امیر غضنفر اظهار مسرت کرد - رئیس دفتر تیپستوان یکم سپاه انگیزی را به حضور خواست و دستور داد تفنگ و قطارها را از امیر غضنفر تحویل نگیرند و با خودش باشد که شخصا خرم آباد رفته به سپهبد تقدیم کند و من هم نامه نعمت الله خان را به او دادم آنگاه ما را مرخص کرد و گفت فردا اول وقت هر دو نزد ایشان برویم . روز بعد نخست سر وقت رئیس دفتر تیپ رفتیم و او نامه ای به من داد که رزم آرا برای سپهبد نوشته بود - در آن نامه جریان کار امیر غضنفر و زحماتی را که من برای پیدا کردن و آوردن وی متحمل شده بودم تشریح کرده و به وضع ناگوارمان پس از درگذشت پدر و رفتن برادر بزرگمان به تهران توضیحاتی داده بود و از سپهبد خواسته بود تا مرا در یکی از ادارات دولتی دست بکار کند تا بتوانم مادر و برادرنم را پیش خود برده و در خرم اباد منشاء خدماتی نیز بشوم . او در خاتمه نوشته بود که اسفندیار خان با وجود سن کم بسیار با هوش - زرنگ و فهمیده می باشد و لیاقت فراوانی در وی نهفته است .

نامه را دریافت داشتم و به اتفاق امیر غضنفر و خانواده مرحوم صید محمد خان به خرم آباد رهسپار شدم . ما روز پانزدهم اسفند ۱۳۱۱ به اتفاق پیاده راه افتادیم و آهسته آهسته یک شب بین راه خانه کربلائی محمد خان بهادری طولابی بودیم . صبح روز بعد به جانب خرم آباد به راه افتادیم و پس از گذشتن از "نایکش" -"مله شبانان - "چنگائی"و باباعباس به خرم اباد رسیدیم . بامداد روز دیگر به اتفاق برادر و زن و بچه های صید محمد خان به حضور سپهبد رسیدیم . سپهبد مرا پذیرفت - نامه رزم ارا را قبلا توسط پیشخدمت به او رساندم . پس از قدری سئوال در اطراف وضع خوانین طرهان و روال خوانین بیرانوند برادرم را نیز احضار کرد و او بر حسب سفارش رزم آرا با اسلحه و همان هیئت عشایری نزد سپهبد آمد .

سپهبد پس از قدری صحبت با امیر غضنفر او را رها کرد که به کوهدشت نزد مادرمان برگردد و به من گفت : " که برای فردا ساعت ده صبح نزدش بروم ." صیح روز بعد ساعت ده نزد سلطان صارم رفتم و او مرا پیش امیر احمدی هدایت کرد .

همان لحظه که من در اطاق او بودم به میرزا حبیب الله خان ریاحی پیشکار مالیه (دارایی)گفت اسفندیار خان پسر نظرعلی خان را که در این مدت برای شما شناخته شده است حضورتان معرفی می کنم . پدر ایشان از دنیا رفته بدون اینکه مانند دیگر رجال و سرکردگان مملکت اندوخته ای برای فرزندانش بر جای گذارده باشد و برادرشان علی محمد خان نیز موجباتی پیش آمده که هنوز در مرکز زندانی است اینک من دستور داده ام فرزندان نظرعلی خان را به خرم آباد بفرستند - یکی همین اسفندیار خان است که باید در مالیه بکار پردازد . پیشکار مالیه سری به علامت تایید فرود آورد و رفت . پس از رفتن او سپهبد به من گفت که از همین امروز نامه ای را که دستور داده ام از ارکالن حرب بگیر و فردا اول ووقت به مالیه برو و خودت را به پیشکار معرفی کن . روز دگر من نامه را دریافت داشتم و به مالیه رفتم .

در مالیه مرا به کابینه (دفتر) معرفی کردند و از قضای روزگار رئیس کابینه شادروان "میرزا اسدالله خان کمالوند " بود که تخلص "مفلوک" را در شاعری برای خود انتخاب کرده بود . ایشان مردی دانشمند و ادیب و اعجوبه خط و خطاطی بود و با طبع و خوی درویشی هرگز به دنبال مقام نرفت و ریاست کابینه اداره مالیه را برای خود کافی و مناسب می دانست .

دست طبیعت مرا که هنوز به سنین بلوغ نرسیده بودم پس از ورود به شهر و معرفی به این اداره ب این سره مرد وارسته روبرو کرد و به عنوان کارمند در خدمتش بکار پرداختم و چون ذوق و جوانی و استعداد نسبتا قابل ملاحظه ای داشتم خیلی زود ماشین نویسی را یاد گرفته و با مشقی مداوم از روی خط استاد - حسن خطی نیز پیدا کردم و صمیمانه وارد کار شدم . مدت شش ماه از ورودم گذشت که مادرم نیز از کوهدشت حرکت کرد و به خرم آباد آمد و اطاقیکه متعلق به مرحوم سید حسنعلی پدر حاجی رحم خدا قاسمی که به تازگی درگذشته بود اجاره کردیم و این ماجرا خاتمه پذیرفت .

ایرادات رئیس مالیه بر کمبود سن اینجانب - فشار سپهبد و بعدا رزم آرا و نحوه زندگی خود را در آن ایام کوتاه می کنم .

در همان سالها مرحوم مفلوک که محبتی بسیار نسبت به من داشت برای اولین بار ذوق شاعری را در من کشف و مرا به این کار واداشت - اولین شعری که سرودم داستانی جالب دارد که ذکر آن را بی مناسبت نمی دانم .

روزی یکی از برادرانم مرحوم نصرت الله خان که در اداره دارایی الشتر مشغول خدمت بود نامه ای به من نوشت و از دیر رسیدن حقوقش گله کرده بود - نامه او حاوی شعری بود بدین مضمون :

              از بودجه مامور صدی سه خبری نیست       از خرج سفر نیز به کلی اثری نیست

   من این نامه را گرفته به گوشه حیاط اداره رفتم و پس از قدری تفکر این ترجیع را ساختم :

             بسرشت قضا چون ز ازل آب و گل من          یک ریگ در آن هشت همان گشت دل من

            این سنگدلی گشته هم اکنون مخل من       ای کاش قضا طبع نکردی مدل من

             کز رفاهیت حالم ممری نیست                   از بودجه مامور صدی سه خبری نیست

سپس آنرا نزد مرحوم مفلوک برده نشان دادم که مورد قبول استاد واقع شد و خیلی مرا تشویق کردند و این اولین شعری بود که من سرودم .در اواخر سال ۱۳۱۶ به اداره طرق (راه) منتقل شدم و تاسال ۱۳۱۸ که به سربازی رفتم در آن اداره بودم . پایان خدمت سربازیم مصادف شد با جریانات شهریور ۱۳۲۰ و حمله متفقین به ایران که من هم همراه هنگی که در آن خدمت می کردم برای دفاع از وطن تا دشت عباس رفتیم و مصمم به جنگ بودیم که دستور عقب نشینی رسید و ما بدون خالی مردن یک تیر بازگشتیم .

پس از سربازی دوباره در همان اداره راه مشغول خدمت شدم . در آن ایام با مطالعه بسیار و تلمذ از محضر استادانی چون مرحوم آیت الله کمالوند روز بروز عشق به ادبیات و شعر در من تقویت می شد .

با تغییر اوضاع سیاسی مملکت بسیاری از زندانیان آزاد و تبعیدین به موطن خویش بازگشتند . از جمله علی محمد خان که تا آن زمان در تهران تحت الحفظ بود به لرستان بازگشت و به سمت بخشدار سلسله و دلفان منسوب شد ولی در طرهان امان الله خان کماکان حکومتی بسیار مستبدانه داشت و به رعیا خیلی سخت می گرفت .

علی محمد خان از ابتدای ورود برای براندازی او شروع به فعالیت کرد و مردم طرهان خصوصا ایلات امرایی و سوری که از مظالم امان الله خان به تنگ آمده بودند با ورود علی محمد خان سر به عصیان برداشتند .

پس از این جریان دولت هر دوی آنها را برای مذاکره و پایان دادن به اختلافات به تهران فرا خواند و با رفتن علی محمد خان مردم طرهان محمد حسین خان برادر کوچکتر من که ار یک مادر بودیم را به رهبری خویش برداشتند که کار به نزاع و جنگ بین او و علی رضا خان فرزند امان الله خان که ار طرف نیروهای دولتی حمایت می شد کشید .در آن ایام من نیز به تهران عزیمت و با ملاقت هایی که با سران نظامی از جمله رزم آرا که در آن هنگام سپهبد شده بود می کردم و با بیان حقایق و شرح مظلومیت مردم طرهان سعی در تغییر نظر آنها به سود محمد حسین خان که یاغی به دولت معرفی شده بود داشتم و با انتخاب رزم ارا که با امان الله خان میانه خوبی نداشت و با آشنایی که از قبل با من داشت که شرح آنها گذشت به صدق گفتار من ایمان داشت به جای سرلشگر ارفع به ریاست ستاد ارتش اوضاع به سود ما و به زیان امان الله خان تغییر یافت .بالاخره پس از فعالیت های زیاد من در تهران و درگیری های خونین محمد حسین خان و علی رضا خان در محل - که شرح آن موجب اطاله کلام خواهد شد امان الله خان در تهران خود کشی کرد و در اثر فشار مردم طرهان که می خواستند یکی از فرزندان نظرعلی خان امیر اشرف بر آنها حاکم باشد و با روی کار آمدن قوام السلطنه به عنوان نخست وزیر که در کارها به سلیقه خود رفتار میکرد و گوش به دربار نداشت -محمد حسین خان به سمت بخشدار طرهان منصوب شد و علی محمد خان هم با سمت نمایندگی مجلس شورای ملی به تهران رفت و من نیز به عنوان معاون اداره راه لرستان مشغول بکار شدم - ولی نخست وزیری قوام دولت مستعجل بود و با عزل او محمد حسین خان هم به دستور شخص اول مملکت از کار برکنار و به خرم اباد آمد که از قضا آمدن او مصادف شد با انتخابات شهرداری که با اکثریت آراء به سمت شهردار خرم آباد انتخاب شد و توانست در این سمت برای شهر خرم اباد مصدر خدماتی شود .

روی کار آمدن دکتر مصدق در زندگی دودمان امیراشرف و خاندان غضنفری اثر کلی بخشید مخصوصا برای مرحوم امیر اعظم و محمد حسین خان و من این رویداد مورث حوادث شگرفی شد که مختصرا به عرض می رسانم .

با کشته شدن رزم ارا که چون سالها در لرستان خدمت کرده بود به اوضاع این سامان آگاهی کامل داشت . در حد مقدورات هوای امور سیاسی و اجتماعی این ناحیه را داشت و با قدرتی که از آن برخوردار بود در اینجا تعادل را حفظ می کرد و به طور غیر مستقیم اعمال نظرهای دربار و شخص اول مملکت را تعدیل می نمود .ولی بعد از اینکه رزم آرا به قتل رسید هنگام فعالیت های انتخاباتی از طرف دربار دستور داده شد سید عبدالکریم فقیهی شیرازی به جای علی محمد خان به سمت نمایندگی حوزه لرستان انتخاب گردد - این شخص را آقا سید حسن امامی امام جمعه وقت تهران به دربار معرفی و صداقت ئ حسن خدمت وی را تضمین کرده بود . برای مردم لرستان اجرای این دستور فوق العاده دشوار و خفت آور بود به همین جهت خشم عمومی اعم از شهری و عشایر به سختی برانگیخته شد و در حدود دوسوم از شهریان از خانه های خود بیرون ریخته و رو به فرمانداری به حرکت درآمدند . به این عده دمبدم از دهات و روستاهای اطراف به سرعت افزوده می شد و جمعیتی به تعداد بیش از ده هزار نفر خیابان های مسیر فرمانداری را ژر کرده بودند و شعارهایی مانند : "شیرازی به شیراز برو لرستان بیشه شیران است نه بره قربانی این و آن " سر می دادند .

بین مردم و پاسبان های محافظ فرمانداری درگیری بوجود آمد که منجر به کشته شدن دو تن از مرم و یک تن پاسبان شد . مردم قصد داشتند شب را در همانجا بیتوته کنند ولی فرماندار توانست با وعده و وعید های تو خالی که هیچگاه جامه عمل نپوشانیدند و صحبت با خوانین و سران شهر انها را پراکنده کند .

در همان روز من قصیده ای مفصل در مورد نحوه مداخلات دولتیان - بی عدالتی شاه و تحمیل غیر قابل انتظار آقا سید حسن امامی امام جمعه تهران ساخته و آن را برای آقای علی اکبر صفی پور مدیر مجله امید ایران که از دوستان نزدیک و از اهالی نهاوند بودند فرستادم . آقای صفی پور علاوه بر درج اشعار - خود سر مقاله بسیار جامع و مفصلی مرقوم داشته و چون مجله خودش در محاق توقیف بود آن را عینا در مجله خواندنی ها به چاپ رسانده بود . از طرفی راجع به مسافرت دکتر مصدق به لاهه نیز اشعاری گفته بودم که آن را نیز روزنامه محلی "فروغ لرستان" پس از مقاله ای که در باره امکان درستی در امر انتخابات نوشته بودم به چاپ رساند .

ذیلا چند بیت از قصیده مزبوط به انتخاب فقیهی شیرازی را به نظر می رسانم :

در جهان منسوخ شد تحمیل لیک از بخت بد           در لرستان باز هم این رسم شرم آور نوست

سید یک لا قبا- هوچی- بی ادب                            آنکه دارائیش یک ریش بزی یک پالتوست

این ره آورد امام جمعه تهران به عکس                    فطرتش تدلیس فعلش سفسطه کارش هوست

هر وکیلی از پی کار موکل در تلاش                       ریشوی قالتاق ما قاچاق و زیرش در روست

حبذا از عدل شاهنشاه و انصاف امام                    کاین چنین غرق سعادت خلقشان در پرتوست

ای صبا از من خوانین لرستان را بگو                     تا جهان بر پاست همواره نصیب خر جوست

در کف فرمانده لشگر چنان بیچاره اید                   گر بگوید روز -روز و گر بگوید شب - شوست...

با وجود این نظرها و گفتگو ها همچنانکه جز آن هم انتظار نمی رفت فرماندهی لشگر بالاخره دستور دربار را به مورد اجرا گذارد و سید ناشناخته از برای مردم لرستان را بر کرسی وکالت و مسند نمایندگی نشانید .در آن روزها باران زیادی باریده - پل زال را سیل از جای کنده و عبور وسائط نقلیه به همین جهت قطع گردیده بود . در اداره جلسه ای ترتیب داده و در این باره به گفتگو نشستیم و نتیجه این شد که من با یک اکیپ این ماموریت را به خاطر تامین عبور و مرور به انجام برسانم .

ما به محل پل زال رفتیم و پس از مطالعات زیاد متوجه شدیم که احداث پل در زیر رگبار پی در پی باران های موسمی با اعتبار قلیل و وسایل اندک امکان پذیر نیست و تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم این بود که تصمیم گرفتیم توسط ریل و ترتورس عبور موقت بدهیم ولی این کاری موقت بود زیرا مکرر باران می بارید و اسباب و اثاه را از هم جدا می کرد و با خود برده تحویل رودخانه عظیم و خروشان سیمره می داد اما چاره ای منحصر بود و ما توسط یک کامیون اجاره ای به طور توالی تراورس و ریل های از کار افتاده انبارهای راه آهن اندیمشک را به محل کار می رساندیم و مورد استفاده قرار می دادیم .

در چنین موقعیتی که من به سختی با انسداد و قطع عبور می جنگیدم مرحوم مولایی مدیر کل اداره راه شوسه از مرکز به محل کار آمد و با اینکه زحمات شبانه روزی مرا که واقعا توانفرسا بود تائید می کرد به من گفت که - دستوری رسیده که شما به کردستان بروید سمت جدید شما هم ریاست دفتر اداره در نظر گرفته شده است .

اداره راه کردستان چون در آن موقع به طور کلی خاکی بود لذا در طبقه بندی های فنی آن را درجه سه منظور داشته بودند و حال آنکه اداره راه شوسه لرستان به مناسبت راه آسفالته سراسری در ردیف درجه دو قرار داشت - از طرفی پست من معاونت باضافه ریاست دفتر ادراه راه لرستان بود و با این تفصیل معلوم بود که وزارت خانه متبوعه واقعا در باره من قائل به مجازات سنگینی گردیده است و من این نکات را به مدیر کل تذکر دادم و به کاری که در شرف انجام بود شدیدا اعتراض نمودم . لکن مرحوم مولایی اظهارات مرا با خونسردی تلقی کرد و در حالیکه همه از تلاش و کوشش من ابراز قدردانی و تقاضای تشویق و انعام می کردند محل کار مرا ترک نموده و مراجعت کرد و من تصور کردم که این مرد با توجه به زحمات من و حساسیت کار و کاروانی که روزانه وسائل جنگی و تانک و توپ به تهران حمل می کرد مانع آن خواهد شد که این ابلاغ صادر شود و به اجرا درآید بنابراین بدون بیم و نگرانی به کار ادامه دادم و خود به منظور دریافت مبلغی وجه که مورد احتیاج بود شخصا به طرف خرم اباد راه افتادم . در این سفر شادروان نجم الدین لرستان با من به خرم آباد آمد .

در جلگه خلج آقای محمد تقی اسدالهی رئیس اداره اموال با من تلاقی کرد و پاکتی بدستم داد که در آن نامه ای از جانب یکی از دوستانم از گارگزینی وزارتخانه وجود داشت و در آن نامه نوشته بو د :

"دوست عزیزم پس از ...اداره کل راه شما را به عنوان ریاست دفتر اداره راه شوسه کردستان در نظر گرفته و پیش نویس آن را جهت صدور حکم به کارگزینی فرستاده ولی جناب آقای پاکدامن مدیر کل کارگزینی وزارتخانه تحت این ایرادات این پیش نویس را به اداره کل راه برگردانده است :

۱-اداره راه کردستان درجه سه و نسبت ره اداره راه لرستان یک درجه پائین تر می باشد .

۲-آقای غضنفری سمت معاون و رئیس دفتر را در لرستان دارد و صدور ابلاغی با عنوان رئیس دفتر برای مشارالیه تنزل مقام خواهد بود بنابراین مادام که محکمه اداری جرم کارمند نامبرده را مشخص و او را محکوم نکند صدور چنین ابلاغی محتاج تجدید نظر و مورد تاءمل است به همین جهت پیش نویس ارسالی را برمی گرداند تا چنانچه مدارکی دال بر جریمه و تنزل مقام این کارمند وجود دارد دستور فرمایید عینا به این اداره بفرستند تا نصمیم مقتضی اتخاذ گردد .

حافظ الصحی تاکید کرده بود که مدیر کل کارگزینی از صدور این پیش نویس ناراحت شده و به من فرموده اند تا شما را آگاه سازم که چنانچه خود را بی گناه می دانید اقدام لازم را به عمل آوردید و به عقیده من مسافرت به تهران واجب می نماید تا کاری بر خلاف انصاف صورت نگیرد .

من پس از ورود به شهر به آقای سهراب زاده رئیس اداره گفتم تا شخصا سرپرستی اکیپ را تصدی کند تا خود سری به مرکز بزنم و بدانم مقصود از این اقدامات ظالمانه چیست ؟

در تهران مذاکراتی با مرحوم مولایی صورت گرفت ولی بدون نتیجه بود زیرا ایشان گفتند این یک دستور است که به ما داده اند از اجرای آن گریزی نیست ولی مواظب باشید که در کردستان هم از سرودن اشعار سیاسی که ارتباطی به کارتان ندارد خود داری کنید وگر نه کار خرابتر می شود . با این بیانات متوجه شدم این عمل جرم اشعاری است که در باره سید شیرازی سروده شده و اشعار مربوط به دکتر مصدق این جرم را تشدید کرده است و معلوم شد که آقای فقیهی شیرازی به هر جهت ما را فراموش نکرده است .

شب هنگام آقاي ايرج رستمي معاون فرمانداري لرستان كه از دوستان من هستند به ديدن من آمد و از ماجراي من اگاه شد . ايشان پس از قدري تامل گفت كه اكنون راهي جز اين نداريد كه شخصا آقاي دكتر كريم سنجابي را در جريان بگذاري و ماجرا را برايش تشريح كني . ايشان ساعت چهار بعد از ظهر فرداي همان شب طبق وعده قبلي پيش من آمده و گفت چونكه من به دكتر ارادت دارم و خانه اش را هم بلد هستم برخيز تا به اتفاق نزد ايشان برويم .آقاي دكتر سنجابي فرزند مرحوم قاسم خان و نوه شادروان شير خان ببرالممالك سنجابي مي باشند و ايشان با مرحوم نظرعلي خان پدرم سالهاي سال دوستي صميمانه داشتند . او به محض شنيدن سرگذشت من متاثر شده تلفن را برداشت ابتدا با آقاي جواد بوشهري وزير وقت و سپس با آقاي مهندس احمد مصدق فرزند دكتر مصدق كه سمت معاونت وزارت راه را بر عهده داشت مفصل صحبت كرد و مرا از هر جهت به انها معرفي و اكيدا حل مشكلات را خواستار و توصيه هاي لازم را به عمل آورد .

پس از تلفن به آقاي رستمي گفت كه اين اسفنديار خان فرزند كسي است كه نزد جد من عزيز تر از فرزندانش بوده است و فرمود كه شما بايستي مستقيما نزد آقاي مهندس مصدق برويد زيرا من جريان را چنانكه شنيدي راجع به شعر شما و سرمقاله اي كه بروي اين شعر در مجله خواندني ها درج گرديده است - انگاه راجع به ارادت سرشار شما نسبت به پيشواي ملي ما ايشان را در جريان گذارده ام و او به شما خواهد گفت كه چكار بايد بكنيد و تاكيد كرد كه حتما او را از نتيجه كار خود آگاه سازم . احترام و محبت آن مرد بزرگوار نسبت به خودم انچنان بود كه به شرح نيايد .

فردای همان روز من خدمت آقای مهندس احمد مصدق رفته و خود را معرفی کردم و چون وی را مترصد شنیدن سخنان خویش دیدم مطالب را از اول تا به آخر به اطلاعشان رساندم و روزنامه فروغ لرستان و همچنین مجله خواندنی ها را به حضورشان تقدیم کردم . مهندس پس از قدری صحبت گفت که این دستور از مقامات بالا صادر شده و وزیر هم بدون مطالعه آنرا تصویب کرده است حال اختیار با خود شماست که به هر یک از استانها که بخواهید حکم صادر خواهد شد و اما با این اوضاعی که در کشورمان حکمفرماست فکر می کنم که رفتن به لرستان به سودتان نباشد معذالک چنانکه مایل باشید می توانید سر کار و خدمت خودتان برگردید و مطمئن باشید هیچکس مزاحم شما نخواهد شد . من از ایشان تشکر نموده بلافاصله پیش مرحوم مولایی رفتم . مدیر کل راه شوسه که قبلا اعتنایی به اعتراضات من نداشت و "المامور معذور " را تکرار می کرد این بار با گرمی و احترام مرا پذیرفت و گفت که طبق دستور موضوع انتقالتان منتفی است و خواهش می کنم بدون توجه به مسائلی که پیش آمد فورا به محل خدمت خودتان برگردید و مخصوصا مراقب رفت و آمد وسائل نقلیه در پل زال باشید و آنجا را دقیقا زیر نظر بگیرید ولی به ایشان پیشنهاد کردم که ترتیب انتقالم را به اداره راه خوزستان بدهند زیرا آنجا مرکز استان است بعلاوه دارای مزایای کافی می باشد و با این سیاست بازی ها چون در اهواز و خورستان دور از هر گونه مراجعات و مداخلات دوست و دشمن هستم بهتر می توانم انجام وظیفه کنم . خصوصا اینکه زن و بچه ای ندارم که احساس غربت کنند و برای شخص خود هم "همه جای ایران سرای من است " .

در این باب آنقدر در محیط وزارتخانه تلاش و فعالیت نمودم و اصرار ورزیدم تا توانستم خود را به خوزستان منتقل کنم . در خوزستان اغلب دوستانم خدمت می کردند و من که مادرم در همان سال پس از یک زندگی پر رنج و تعب و فراز و نشیب به رحمت خدا رفته بود در اهواز دو اطاق از "هتل خرم " کرایه کرده به خدمت پرداختم .

مدت زیادی نگذشته بود که شنیدم به خاطر مبارزات انتخاباتی (چنانکه قبلا شرح داده شد ) و قتل دو تن از مردم و یک پاسبان - محمد حسین خان و دوازده تن از رجال خرم اباد و عشایر را به مجازاتهای مختلف محکوم کرده اند  . از جمله برای محمد حسین خان قرار اعدام صادر شده بود و بعد متوجه شدم که این سیزده تن را برای تجدید محاکمه در دادسرای استان و صدور حکم قطعی به اهواز آورده اند . پس از چهل روز محاکمه دادگاه حکم صادره از خرم آباد را کاملا ناعادلانه خوانده و همگی را تبرئه کرد .

محمد حسین خان در تهران با دکتر مصدق ملاقات کرد و قرار شد دستوراتی از طرف پیشوای جبهه ملی و نخست وزیر ایران به ایشان ابلاغ شود وی را به لرستان بفرستد . اما جریان کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ مانع از تحقق این مطلب شد .

وقتی که دکتر مصدق مجلس هیجدهم را منحل کرد در رفراندم عمومی تصدی صندوق شماره یک بر عهده من گذاشته شد . ولی این اقدامات با هجوم به خیابانها و تظاهرات خیابانی و مداخله نیروهای نظامی به فرماندهی سپهبد زاهدی که تا چندی پیش از آن وزیر کشور حکومت دکتر مصدق بود دگرگون شد و بار دگر رژیم پهلوی بر مقدرات کشور ایران مستولی و نظامیان بر مردم فائق آمدند .

من از اهواز به بندر شاه منتقل شدم . یک بندر مرده ی پوسیده - با این وصف هم مرا در آنجاآسوده نگذاشتند و رئیس مرزبانی در حضور روسای ادارات به من حمله کرد و چون مانع از مداخلات ایشان در امر صید ماهی و فروش ماهی "کلمه " شده بودم و این موضوع در فرمانداری نظامی سال ۱۳۳۲ و ۱۳۳۳ بندر شاه منعکس می باشد به همین جهت به تهران رفتم و با توجه به اینکه محیط از آن  امثال من نیست و هر کجا رو کنی آسمان همان رنگ است با گرفتن کار کوچکتر یه "کنگاور " و از آنجا به "ملایر " منتقل شدم . در ملایر نیز با دخالت های خرم مقاطعه کار معروف و شرکایش "جان مولم " سرو کار پیدا کردم . این مقاطعه کار با چند تن از مقامات عالیه شاید هم "شاپورها " ارتباط داشت و در همه کنترات های بزرگ جای پایش به خوبی دیده می شد . یکی دو بار در باره دخالت های این مرد ذی نفوذ خدمت تیمسار ولی انصاری وزیر وقت راه و ترابری تلگراف و نامه نوشتم ولی خیلی زود متوجه شدم که در افتادن با این غول کنترات و تجارت کار از ما بالاترها هم نیست و لذا نامه ای به دوست عزیزم آقای صحبت الله خان معینی نوشته تقاضا کردم که شخصا آقای مهندس بزرگزاد مدیر کل راه شوسه را ملاقات و از ایشان بخواهد که مرا به جایی بفرستد که چشمم به این گونه افراد نیافتد و گوشم این همه حرف های بیجا و غیر قابل تحمل را نشنود . به زودی این خواهش برآورده شد و حکم مرا به عنوان رئیس اداره راه شوسه ایلام و پشتکوه صادر و ابلاغ کردند و از آنجا بود که به کرمانشاهان آمدم و خود را بازنشسته کردم . در تمام این مدت یعنی از خرداد ۱۳۳۰تا آبان ۱۳۴۵ به ترتیبی که نوشته شد به صورت آواره جای "یهودی سرگردان " را گرفته هر بار دور برمی داشتم و هر چند صباح در یک گوشه از مملکت سر بدر می کردم و ای کاش پس از دریافت ابلاغ بازنشستگی کماکان از این شهر خرم آباد دور بودم . لکن با تقدیر الهی کاری نمی توان کرد - نصیب این بوده است که به ما رسیده است . "الحکم لله "

تنها حربه ای که در آن ایام علیه آن همه حق کشی و بی عدالتی داشتم قلم بود که گهگاه با سرودن ابیاتی و انتشار آنها بین دوستان و آشنایان اندکی ریش درونم را التیام می بخشیدم .

دوران بازنشستگی فرصتی بود تا با فراغت خاطر و خیال آسوده و بدور از هر گونه زد و بند سیاسی و اجتماعی در کنج خانه به گردآوری و تدوین آنچه در مدت عمر اندوخته بودم بپردازم .

من از همان زمان اشتغال به کار خصوصا هنگامی که در حوزه های کرمانشاهان و ایلام و لرستان ماموریت داشتم به گرد آوری اشعار شعرا همچنین تحقیق در زمینه آداب و رسوم و سنن مردم آن محال می پرداختم . اشتغالم در اداره راه موهبتی بود تا بتوانم به دورترین روستاها و مناطق که می شنیدم شاعری داشته یا کتابچه ای از اشعار کسی باقیمانده بروم . اشعار - ضرب المثلها - لغات و اصطلاحات محلی از سینه این و آن بیرون کشیده بروی کاغذ می آوردم . اسناد - نامه ها و عکس هایی که از گذشته نزد اشخاص مختلف بود بدست آورده از خاطرات پیران و معمرین که در جریانات سیاسی صد سال اخیر لرستان شرکت فعال داشته اند نت بر می داشتم و همین ها دست مایه ای شدند که بعد ها در صدد نوشتن تاریخ لرستان برآمدم .

شاید جایی در پشتکوه و پیشکوه نباشد که من نرفته و از نزدیک ندیده باشم -خویشاوندی گسترده با اکثر عشایر این محال - آشنایی و تسلطی که به هر دو زبان لکی و لری داشتم موجب می شدند که به هر جا می رفتم بدون زحمت آنچه را که می خواستم بیابم .

در سال ۱۳۴۶ به زحمت توانستم کتاب خانه ای را که یک وجب خاک روی کتاب هایش را گرفته بود و مسئول قبلی تعدادی از آنها را به سرقت برده بود رو براه کنم و به صورت آبرومندانه ای جهت مطالعه علاقمندان درآورم .و با سفرهایی به تهران کتاب های ارزنده ای بدانها افزودم که اکنوت بنام کتاب خانه امام جعفر صادق به فعالیت خود ادامه می دهد .همان سال شب های شعر را در همان کتاب خانه برقرار کردم که از سوی جوانان با ذوق مورد استفاده فراوان قرار گرفت و همان پایه آغاز تشکیل انجمن شعر خرم آباد شد که اکنون هم فعال است .

از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۸ مسئولیت کتابخانه را داشتم ولی به علت اختلافاتی که مدیر کل فرهنگ و هنر وقت پیدا شد کتابخانه را که خود آنرا سرو سامان داده و کتا های ارزشمندی از کتاب خانه شخصی خود بدان افزوده بودم رها کرده مدتی در اداره پیکار با بیسوادی مشغول بکار شدم و پس از آن دوباره به کنج خانه پناه برده و با جدیت مشغول تدوین تالیفات خود شدم .

ترجمه و تایپ اشعار شاعران لرستان -فیش نویسی لغت نامه لکی و لری - نوشتن تاریخ و جغرافیای لرستان-شرح بر دیوان ملاپریشان - تدوین آداب و رسوم و ضرب المثلهای لری و لکی - تایپ ۱۲۰۰۰ بیت اشعار خودم -چاپ دیوان میر نوروز و عرضه آن به بازار - چاپ و انتشار منظومه کارمندان دولت که حاوی اشعار انتقادی بر اوضاع پریشان کارمندان بود حاصل زحمات این سال های من است . تقریبا تا سال ۱۳۵۷ همه این تالیفات آماده چاپ شدند ولی همانطور که قبلا اشاره کردم عدم بضاعت مادی و محیط فرهنگی نامساعد مانع چاپ آنها شده اند . آثاری که در حد خود می توانند گوشه هایی از فرهنگ پربار و غنی لرستان را که هنوز برای مردم این سامان ناشناخته مانده است به ایشان بشناساند و آغازی باشد برای تحقیق و تالیف جوانان با ذوق و مستعد آینده این مرز و بوم .

با آرزوی توفیق روز افزون برای کلیه خدمتگزاران راستین به فرهنگ و ادبیات این مرز و بوم و کسانیکه بدون بخل و حسد با جدیت و پشتکار در این راه قدم بر می دارند .    

 

 

              

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 9:7  توسط اسعد غضنفری  |  2 نظر


ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کاین سوخته را جان شد و آواز نیامد


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


نوشته های پیشین

هفته اوّل آذر 1389
هفته دوم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته دوم مرداد 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته سوم اردیبهشت 1389


 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 11:29  توسط اسعد غضنفری  |